http://up.molave.ir/uploads/13525444851.gifhttp://up.molave.ir/uploads/13525444851.gifhttp://up.molave.ir/uploads/13525444851.gif مولوی

مولوی


+ عقل و عشق از منظر مولانا

                                       
همواره عقل و عشق در مقابل هم قرار گرفته اند ، هر جا و در هر زمانی که صحبت از عقل و استدلال میشود ، صحبت کردن از عشق امری نا مربوط تلقی می شود ، و هنگامی که از عشق سخن می گوییم  .،صحبت از عقل و برهان و استدلال جایگاهی ندارد.
عرفا به دو دسته تقسیم می شوند ، دسته ای عقل را برای رسیدن ،به معشوق کافی میدانند و از طریق برهان و استدلال سعی بر شناخت و معرفت نسبت به معشوق دارند . (در اینجا منظور از عشق ،عشق حقیقی می باشد و منظور از معشوق خداوند می باشد) دسته ی دیگری از عرفا  صرفا به عشق اعتقاد دارند و عقل را برای رسیدن به معشوق ،ناقص و ابتر می دانند .

حضرت مو لانا از آن دسته از عرفا میباشد که عشق را برای حرکت لازم و برای کل مسیر تا رسیدن به معشوق کافی میداند و مولانا بر این عقیده است  که عشق بهترین مرکب است که سوار خود را تا سر منزل مقصود به سلامت خواهد رسانید.

حضرت مولانا ضعف عقل و استدلال عقلی را این چنین بیان میکند .
پای استدلالیان چوبین بود           پای چوبین سخت بی تمکین بود
شیخ رومی در بیت فوق استدلال کنندگان و استدلال کردن را به پاهای چوبی تشبیه میکند ،که بسیار ضربه پذیر و شکننده می باشد .

 عشق آمد، عقل از آن آواره شد      صبح آمد،شمع از او بیچاره شد
در بیت فوق حضرت مولانا عقل را به شمع و عشق را به صبح تشبیه کرده است ، و این گونه بیان میکند که با آمدن عشق  ،عقل دیگر مورد توجه نیست و به شدت گوشه گیر می شود ، هم چنانکه با آمدن صبح و نورانیت روز هیچ اعتنایی به شمع نمی شود،مولانا با این تشبیه عظمت عشق و حقارت عقل را بیان می کند، هنگامی که قصد حرکت با عقل داریم ، هم چون کسی می مانیم که با گر فتن شمع در دست قصد حرکت در تاریکی را داریم و شمع نیز فقط میتواند جلوی پای رهرو را روشنی بخشد .که چه بسا در تاریکی سالک  به دلیل تاریکی و ضعف نور شمع ،از مسیر منحرف شود ،در حالی که هنگامی که رهرو در حرکت خود از عشق مدد میگیرد ،با توجه به تشبیهِ شیخ رومی از عشق ،که به  صبح تشبیه کرده است . بدیهی است که سالک برای حرکت هیچ دغدغه ای ندارد و احتمال منحرف شدن او از مسیر وجود ندارد .

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت 
شیخ رومی  معتقد است که ، شرح عشق و حالات عاشقی را میتوان در فرد عاشق دید و عشق در چهره ی عاشق موج میزند ،و خود عشق علامت هایی دارد که از چهره ی عاشق می توان متوجه شد ، ولی هنگامی که عقل  سعی بر تفسیر عشق کرد ،(هم چون خری که در گل فرو میرود) از عهده ی تفسیر و شرح آن برنیامد و عاجز ماند.

پس چه باشد عشق ؟دریای عدم   در شکسته عقل را آنجا قدم  
شیخ رومی عشق را دریای عدم می شمارد که عقل توانایی ورود به آن را ندارد .در این جا سالک در بی نهایت در حرکت است در حالی که عقل از معرکه بیرون است .

چون قلم اندر نبشتن بر شتافت    چون به عشق آمد ،قلم بر خود شکافت
شیخ رومی بر این عقیده است که شرح عشق را با قلم نمی توان بر روی کاغذ نوشت و حالت عاشقی را تفسیر کرد ،مولانا برای نشان دادن ابهت و عظمت عشق ، از شکافته شدن قلم سخن میگوید ،در هنگامی که قصد نوشتن ِشرح عشق را می کند.

هر چه گویم عشق را شرح و بیان  چون به عشق آیم خجل باشم از آن
مولانا برای تاکید نا متناهی بودن عشق،چنین سروده و اشاره به توصیف ناپذیری عشق دارد ،که در صورت توصیف و شرح عشق ،اگر چه بسیار زیبا باشد ،اما هنوز ذره ی کوچکی از حق مطلب در مورد عشق ادا نشده است .

شرح عشق ار من بگویم بر دوام   صد قیامت بگذرد وین نا تمام
شیخ رومی اشاره به عظمت و حد بی نهایت عشق میکند ،از آنجا که بی نهایت در زمان نمی گنجد،بدین موضوع اشاره میکند ، که تعریف عشق در بزرگی ،در بی نهایت سیر میکند و نمی تواند در محدودیت زمان محدود به تعریف خاصی شود.

از تعاریفی که در بالا ذکر شد ،ابتدا از ضعف عقل سخن گفته شد ، و سپس عقل و عشق مورد مقایسه قرار گرفتند  وسپس عشق مورد ستایش قرار گرفت . در یک دیدگاه کلی به این نتیجه میرسیم که مولانا عشق را بی نهایت و روشنگر و در مقابل عقل را محدود و چون قدم برداشتن در تاریکی میداند ،و در قسمت هایی عشق را کلی و عقل را جزیی از آن به شمار می آورد .
با یک غزل از حضرت مولانا در وصف عشق ،سخن را به پایان میبریم .


من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو                                پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو                               ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت                          آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم                         گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت                     سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد                             در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد                 که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است                    گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد                      گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال                        خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست                  گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

نوشته شده توسط :محمد سعید

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ می عشق

زخاک من اگر گندم برآید       از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد       تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت       تو را خرپشته‌ام رقصان نماید
میا بی‌دف به گور من ای برادر       که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته       دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی       خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان       ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریدست       همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق       بگو از می بجز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز       بپرد روح من یک دم نپاید
  

 غزل شماره ۶٨٣ دیوان شمس مولانا

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ حکایت مثنوی (( جهود و حضرت علی (ع) ))

مرتضی را گفت روزی یک عنود

 

کو ز تعظیم خدا آگه نبود

بر سر بامی و قصری بس بلند

 

حفظ حق را واقفی ای هوشمند

گفت آری او حفیظست و غنی

 

هستی ما را ز طفلی و منی

گفت خود را اندر افکن هین ز بام

 

اعتمادی کن بحفظ حق تمام

تا یقین گرددمرا ایقان تو

 

و اعتقاد خوب با برهان تو

پس امیرش گفت خامش کن برو

 

تا نگردد جانت زین جرات گرو

کی رسد مر بنده را که با خدا

 

آزمایش پیش آرد ز ابتلا

بنده را کی زهره باشد کز فضول

 

امتحان حق کند ای گیج گول

آن خدا را می‌رسد کو امتحان

 

پیش آرد هر دمی با بندگان

تا به ما ما را نماید آشکار

 

که چه داریم از عقیده در سرار

هیچ آدم گفت حق را که ترا

 

امتحان کردم درین جرم و خطا

تا ببینم غایت حلمت شها

 

اه کرا باشد مجال این کرا

عقل تو از بس که آمد خیره‌سر

 

هست عذرت از گناه تو بتر

آنک او افراشت سقف آسمان

 

تو چه دانی کردن او را امتحان

ای ندانسته تو شر و خیر را

 

امتحان خود را کن آنگه غیر را

امتحان خود چو کردی ای فلان

 

فارغ آیی ز امتحان دیگران

چون بدانستی که شکردانه‌ای

 

پس بدانی کاهل شکرخانه‌ای

پس بدان بی‌امتحانی که اله

 

شکری نفرستدت ناجایگاه

این بدان بی‌امتحان از علم شاه

 

چون سری نفرستدت در پایگاه

هیچ عاقل افکند در ثمین

 

در میان مستراحی پر چمین

زانک گندم را حکیم آگهی

 

هیچ نفرستد به انبار کهی

شیخ را که پیشوا و رهبرست

 

گر مریدی امتحان کرد او خرست

امتحانش گر کنی در راه دین

 

هم تو گردی ممتحن ای بی‌یقین

جرات و جهلت شود عریان و فاش

 

او برهنه کی شود زان افتتاش

گر بیاید ذره سنجد کوه را

 

بر درد زان که ترازوش ای فتی

کز قیاس خود ترازو می‌تند

 

مرد حق را در ترازو می‌کند

چون نگنجد او به میزان خرد

 

پس ترازوی خرد را بر درد

امتحان هم‌چون تصرف دان درو

 

تو تصرف بر چنان شاهی مجو

چه تصرف کرد خواهد نقشها

 

بر چنان نقاش بهر ابتلا

امتحانی گر بدانست و بدید

 

نی که هم نقاش آن بر وی کشید

چه قدر باشد خود این صورت که بست

 

پیش صورتها که در علم ویست

وسوسه‌ی این امتحان چون آمدت

 

بخت بد دان کمد و گردن زدت

چون چنین وسواس دیدی زود زود

 

با خدا گرد و در آ اندر سجود

سجده گه را تر کن از اشک روان

 

کای خدا تو وا رهانم زین گمان

آن زمان کت امتحان مطلوب شد

 

مسجد دین تو پر خروب شد

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
تگ ها: شعر و حکایت و مثنوی
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ صیادِ آهو ، صیدِ آهو شد.

                                                   

 ابراهیم اَدهَم ،در وقت پادشاهی به شکار رفته بود . در پی آهویی تاخت ، تا چندان که از  لشکر به کلّی جدا گشت و دور افتاد  واسب در عرق غرق شده بود از خستگی . او هنوز می تاخت در آن بیابان . چون از حد گذشت، آهو به سخن در آمد و روی باز پس کرد که (( تو را برای این نیافریده اند و از عدم ،جهتِ این موجود نگردانیده اند که مرا شکار کنی.خود، مرا صید کرده گیر !(فرض کن که مرا صید کرده ای) تا چه شود؟
ابراهیم چون این بشنید،نعره ای زد و خود را از اسب در انداخت . هیچ کس درآن صحرا نبود ،غیر شُبانی . به او لابه کردو جامه های پادشاهانه ی مُرَِِِِصّع به جواهر و سلاح و اسب خود را گفت (( از من بِستان و آن نمدِ خود را به من ده و با هیچ کس مگوی و کس را از احوال من نشان مده!))
آن نمد پوشید و راه گرفت.

اکنون غرضِ او را بنگر که چه بودو مقصود حق چه بود! او خواست که آهو را صید کند ،حق تعالا او را به آهو صید کرد. تا بدانی که در عالم ،آن واقع شود که او خواهد و مُراد ملکِ  اوست و مقصود تابعِ او.

 

 مقالات مولانا (فیه ما فیه ) مولانا محمد جلالدین بلخی ـویرایش متن جعفر مدرس صادقی. چاپ پنجم ۱۳۸۳. نشر مرکز 

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ عاشق زار

گر عاشق زار روی تو نیستمی                  چندان به در سرای تو نَایستمی

گفتی که مَایست بر درم خیز، برو                  ای دوست اگر نَایستمی  نیستمی 

دیوان شمس رباعی شماره ی ١٩٢۴

 

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ یار خود باش

چون خود رابدست آوردی ،

خوش می رو !

اگر کس دیگر را یابی ،

دست بگردن او در آو !

و اگر ، کس دیگر را نیابی  ، دست بگردن خویش ، در آور  !

مقالات شمس (خط سوم ) علی بن ملکداد ،ویرایش دکتر ناصردالین صاحب الزمانی ،چاپ نوزدهم   صفحه ی ٢۶۴

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٤
تگ ها: پند و مقالات شمس
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار

 

رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار
گفت بنگر گوش من در حلقه​ایست
زود بردم دست سوی حلقه​اش
اندر این حلقه تو آنگه ره بری
حلقه زرین من وانگه شبه
 
چون مرا دیوانه کردی گوش دار
بسته آن حلقه شو چون گوشوار
دست بر من زد که دست از من بدار
کز صفا دری شوی تو شاهوار
کی رود بر چرخ عیسی با حمار

غزل شماره  ١١٠٣دیوان شمس مولانا

نویسنده : محمد سعید ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢
تگ ها: شعر و غزل و دیوان شمس
    پيام هاي ديگران()   لینک



http://up.molave.ir/uploads/13525444851.gifhttp://up.molave.ir/uploads/13525444851.gifhttp://up.molave.ir/uploads/13525444851.gif